ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
457
قصص الانبياء ( فارسى )
قصهء صدويازدهم خلافت عمر رضى اللّه عنه چون ابو بكر را وفات رسيد عمّر بخلافت بنشست و عدل و داد در عالم بگسترد تا بدان حد كه فرزند خويش را بكشت در راندن حدّ . و سخت متواضع بود ، تا چنين گويند كه چون شام بگشود او بشام مىرفت پياده ، او را گفتند اسبى برنشين تا خلق ترا به چشم حشمت نگرند ، گفت اين حديث نه از آن جايگاهست كه شما مىگوييد كه اين سياست و حشمت حديث آسمانيست . و چون در ميان شهر مىشدى پارهء نان در دست مىگرفتى و مىخوردى و مىرفتى ، و مرّقع خرقه پوشيده بودى و بيشتر عجم او گشاد ، و قيصر را او كشت . چون قيصر را بكشتند كلب الروم لشكر فرستاد بجنگ عمّر و عمّر نيز لشكر فرستاد . و لشكر عمر با ايشان برنمىآمدند . نامه نبشتند و از عمر يارى مىخواستند عمر عمرو معدى را با هزار سوار بفرستاد و نامه نبشت كه دو هزار سوار فرستادم ، ايشان عجب داشتند ] a 722 [ و گفتند هزار سوار ديگر كو ؟ يكى گفت مگر عمر بدين هزار عمرو را خواسته است كه او در مبارزت با هزار سوار برابرست . عمرو پرسيد كه ايشان بر شما بچه چيز دست مىيابند ؟ گفت بدان كه اسپان ايشان پيل دارند و اسپان ما پيل نديدهاند . عمرو بفرمود تا از گل پيلان ساختند و اسپان را بريشان مىراندند تا اسپان ايشان گستاخ شدند ، آنگاه ايشان را غلبه كردند . و گويند عمر او را بسوى ايشان برسولى فرستاد و او اسپى لاغر داشت و جامهء دريده ايشان را ازو عجب آمد . گفتند نگاه كنيد برسول ملك عزيز ، و افسوس مىكردند . چون بدرگاه ملك رسيد از اسپ فرود نيامد . خاصگيان گفتند